تبليغاتX
و اما...!!!

امروز یک نفر وسط خیابان شریعتی از من پرسید خیابان شریعتی کجاست؟!!!!!!!!!!!!!!

دیگر خوش ندارم برای چهار ورق مدرک درازتر و دو وجب روسری کوتاه تر، دور دنیا
را بچرخم، برسم وسط خیابان شریعتی تورنتو، بروم سراغ یکی راه راه تر
از خودم، سراغ خیابان شریعتی تورنتو را بگیرم!

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 12:41 توسط Arsalan |

فردا صبح وقتی ساعت سفید  روی میز به هوای ساعت هفت بیپ بیپ کند
ساعت در واقع سه دقیقه به هفت است
امیدوارم آنقدر خوابالود باشم که او را متوجه اشتباهش نکنم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 23:57 توسط Arsalan |


وقتی در نهايت می‌پذيريد كه چندان مهم نيست كه پاسخی برای همه‌چيز نداريد؛
كه اشكالی ندارد كه آدم بی‌عيب‌و‌نقصی نيستيد؛
آن‌وقت درمی‌يابيد كه آشفته و پريشان بودن
بخش عادی موجودی‌ست به نام آدمی‌زاد

واينونا رايدر Winona Ryder

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:34 توسط Arsalan |

انگاری زندگی فقط همان نسبت‌هاست، نسبت تو با آدم‌ها، نسبت آدم‌ها با تو و شايد نسبت تو با تو، نسبت گذشته با آينده.

 نسبت‌های خاک‌گرفته، نسبت‌های فراموش شده، نسبت‌های تازه، نسبت‌های هنوز تعريف نشده.

میرزا پیکوفسکی

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:9 توسط Arsalan |

                  ..............


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 0:27 توسط Arsalan |

از هفت سر انگشت عطر و نور و حنا
 تنها دو گلبرگ لرزان کوچکترش در باد
 بوی بریدن از بنفشه ی فروردین می داد
 هی تارا تارا
 من خودم شنیدم
 پیامبر بخشوده ی باران ها
 با تو از کدام
از سایه سار کدام راز روشن سخن می گفت
گفت : تنها تفاوت ما
همین بی قراری به هر کس مگوی ماست
ورنه چرا پروانه که رفت
تنها بنفشه ماند و
 همان پنج گلبرگ بی تکانش در باد ؟
+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 1:59 توسط Arsalan |

دیشب خواب دیدم دارم میمیرم

یه مردن عجیب,مسیحی بودم ,با یک عده مسیحی تر و یک تابوت زیبای خالی

راه افتادیم سمت قبرستان,عین تو فیلما یه جای زیبا یه جنگل

به جای مخصوصی که رسیدیم ایستادن و با یه تیکه چوب یه مستطیل روی

زمین کشیدن من ایستاده در حال نگاه کردن بودم و فکر میکردم بابا اینا مییتاشون

هم حال میکنن با این قبرای بزرگ و دلباز

خلاصه پدر روحانی اومد و شروع کرد به راهنمایی های قبل از مرگ

باقیشم از خواب پریدم

حالا به نظر شما دارم میمیرم ؟

بیچاره ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 16:20 توسط Arsalan |

سلام

از این که نمیتونم به روز کنم از همتون عذر میخوام در عوض امروز یه سورپرایز از نوع سرکانی براتون دارم (قابل توجه همشهریان گلم )

              

 سورپرایزم یه وبلاگ خوشگل و خوش اسم در مورد سرکانه، که توسط دکتر علیقارداشی در شهر نانسی فرانسه به روز میشه. وبلاگ   سرکان قطعه ای از بهشت  نگاهی نو و متفاوت به این کهن شهر دارد. (اینو به حساب حس ناسیونالیستی ما سرکانی ها بذارید)

لازم به ذکر ایشون در حال اتمام  تحصیلات تکمیلی خود در فرانسه میباشد.

 

در ضمن عکسهای خارق العاده ای از طبیعت سرکان که در این وبلاگ گذاشته شده رو از دست  ندید.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 17:9 توسط Arsalan |

 

از افق های مه گرفته بی خورشید                             

            به آسمان های بی ستاره سفر می کنم   

بی هیچ همراهی فرشته ای     

 به دور دست امروزم می اندیشم

         که از صمیمیت باران و شبنم، محرومم

وتلخ خاطره ای نزدیک و فردایم بی تو

                               که بی حضور دستهایت خواهم خشکید.

دیروز هایم را مرور می کنم

                                اسم تو آغاز هر صفحه است   

در مثنوی هایم روییده ای

ودر غزل هایم گل می دهی

به امروز باز میگردم

           که بی تو بودن را تجربه می کنم:تلخ   

           انتظار را:نفس گیر

          عشق را:بی مفهوم

          وزندگی را :هیچ

تو رفته ای و من

از افق های مه گرفته بی خورشید

به آسمان های بی ستاره سفر می کنم

بی هیچ همراهی فرشته ای

     ..... من!

             گیسوانت را پراکنده کن
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 22:44 توسط Arsalan |

برگی افتاده بود
جای ديگری افتاده بود
و من صدای افتادنش را
صدای جدا شدنش را از شاخه
چرخيدنش را و پيچ و تابِ آرام‌آرام آمدنش را
و صدای نشستنش را، بر سطح درخشانِ آسفالتی، پياده‌رو خيابانی ، ...
شنيده بودم
ندانستم از كدام شاخه‌‌ی كدام درخت
در كجا روييده بود و
بر كجا فرود آمده بود
اين ‌چنين درخشان و اين‌چنين پرعشوه
همين است، فقط همين
و ملالی نيست
برگی، جايی، افتاد
و زندگی من گذشت در، يافتنِ درخت
و در، دريافتنِ برگ و درخت
همين بود، فقط، همين
و ملالی نيست ديگر
جز دوری شما
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1385ساعت 17:31 توسط Arsalan |

به ناگاه به طور واضح برايم مسلم شد، دنيای اطراف نيز اينگونه هست چون ما ميخواهيم که اينگونه باشد. تنها زمانی عوض ميشود که خواسته های ما هم دگرگون شده باشد ما همانی را بدست مياوريم که خواهانش هستيم .

                                               (ريچارد باخ ـ فرنوش گيوه کی )

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:31 توسط Arsalan |

 پروردگار محترم؛ احتراما، نظر به

احتراما، نظر به اينکه طي بررسي هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به هيچ جايي نرسيده و موجبات شرمساريِ نسل بشريت را فراهم آورده م، متمني است پيرو تبصرهء سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ ۱/۱/۱، معقده فيمابين ابرجد اينجانب- مشهور به « آدم » - و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقامِ « انسانيت‌ » بپذيريد.

بديهي است مِن بعد اينجانب هيچ گونه مسووليتي در قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات، لطفا مراتب را هر چه سريعتر به اطلاع عزرائيل برسانيد.

و من الله توفيق،
                                      ارسلان منیعی  

رونوشت :‌
- نکير
- منکر
- عزرائيل
- شيطان رجيم

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 21:5 توسط Arsalan |

زندگی مسابقه نیست

زندگی یک سفر است

وتو آن مسافری باش

                        که در هر گامش

                        ترنم خوش لحظه ها جاری است

با دم زدن در هوای گذشته

                       ونگرانی فرداهای نیامده

زندگی را مگذار که از لالبلای انگشتانت فرو لغزد،

                        وآسان هدر رود

رویاهایت را فرو مگذار

                         که بی آنان زندگانی را امیدی نیست

                              وبی امید،زندگی را آهنگی نیست

                                (از کتاب لطفا"گوسفند نباشید، نوشته محمود نامنی)
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 22:51 توسط Arsalan |

      

          انتخاب کنید

در اولین فرصت باقی عکس ها رو میزارم -

خیلی خیلی ببخشید                           

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 0:41 توسط Arsalan |